|
شهر در سکوت خفته است و شب بي خبر از حال دخترکان بي پناه بر سياهيش مي افزايد. تاريکي است و غبار تنها قامت ايستاده ي تيرهاي برق است که روشنايي هر چند اندک را براي
عابران راه گم کرده به ارمغان مي آورد. سوسوي ستاره اي از دوردست، نه نمي آيد. مردم شهر در خوابند و شب چه ساده در آنها نفوذ مي کند
دلم براي ماه براي ستاره و براي چراغ هاي روشن خانه تنگ شده است. | نظرات 3 | 11:42 AM پنجشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش با حلوا حلوا كردن دهن شيرين نمي شه
بودن يا نبودن مسأله اين است. نه بابا كي مي خواد نمايشنامه هملت بازي كنه حوصله داري. بحث سر اين كنكور. باور كن موندم تو كار اين كنكور بدجور ( اينهو نوني كه وقتي بمونه كپك مي زنه ها همونجور). يه روز ميگن كنكور رو بايد حذف كرد يه ساعت بعدش بر ميگردن ميگن: خب اگه كنكور حذف بشه پس چجوري دانش آموزامون رو براي ورود به دانشگاه گزينش كنيم. ( جمله رو حال كردي) اين ميون ميمونه دانش آموز بدبخت ( البته با عرض پوزش از جامعه دانش آموزان) با اين همه ساز كه نمي دونه با كدومش بايد برقصه. تو اين آشفته بازار سهميه بندي بنزين و توي دوره و زمونه اي كه گوجه فرنگي رو كيلويي هزار و خوردي و تخم مرغ ( كه چه عرض كنم ) رو دونه اي هشتاد نود تومن مي خريم كنكور هم خودش معضليه ها ( فكر كن!!!) من نمي خوام سيستم آموزشيمونو زير سؤال ببرم كه چرا ما اينقدر دانشجوي فارغ التحصيل بي كار داريم نه اصلاً فقط مي خوام بدونم كي بالاخره يه راه حل درست و حسابي واسه اين كنكور پيدا مي شه كه نه سيخ بسوزه نه كباب. و نمي خوام صحبت از اون ۱۰ ميلياردي بكنم كه خانواده ها فقط تو سال ۸۵ خرج اين كنكور كردن.( حالا هي بنزين هدر بدين و در مصرف گاز صرفه جويي نكنين ابعدش هم بگين گرونيه) فقط مي خوام بگم كه تو رو خدا يكي به فكر اين دانش آموزامون باشه. پسرامون كه تا ميان عادت كنن به كنكور و به اصطلاح دستشون گرم بشه بايد بار و بنديل و ببندن و راهي ۲ سال خدمت مقدس اجباري ( ببخشيد) سربازي بشن. دخترا هم كه هيچي جون خودم شما همتون گليد.( تو هم اگه با دونستن اينكه ۶۰ و خورده اي درصد از داوطلباي امسال دخترن عمراً اگه در مورد به قول ارمغان اين قشر هميشه مظلوم چيزي مي گفتي.) خلاصه اينكه عدم وجود امكانات توي يه سري از نقاط نسبت به جاهاي ديگه و سهميه هايي كه به درد لاي جرز مي خوره و مدرك هاي دانشگاهي كه براي در كوزه گذاشتن و آبش رو خوردن هم به درد نمي خوره مشكل ما نيست بودن يا نبودن مسأله اين است. | نظرات 8 | 3:37 AM شنبه، 16 تیر هزار و سیصد و هشتاد و شـش سلام اول
سلام اولین سلام برای شروع می خوام یه بیوگرافی خیلی کوچولو که هیچی دستگیرتون نشه بنویسم. یادمه وقتی به دنیا اومدم خیلی ها رو بالای سر خودم دیدم ولی دو نفر بودن که احساس کردم خیلی خوشحالن (امیدوارم پشیمون نشده باشن) بعد که بزرگ شدم فهمیدم باید به اونا بگم پدر و مادر که ما خیلی مخلص این دو نفر هستیم هم من هم اون سه تای دیگه. الا ای حال به نظر می رسه خوره ی کتابم البته اجمالاً کتاب های غیر درسی. از شواهد و قراین این گونه بر میاد که با نوشته های جبران خلیل جبران ، پائلو کوئیلو و البته ( یواش بخونین کسی نشنوه) علی شریعتی عشق می کنم .تقریباً پرسپولیسی دو آتیشه و میلانی مطلق. ( تسلیت خدمت استقلالی های عزیز به خاطر ضایع شدن در آخر فصل). از بازی مسی لذت می برم چون هنرمنده اینهو مارادونا. چیزایی که خیلی دوست دارم: پاییز ، بارون ، جوونی ، دریا ، خاطراتم ، مجله جوانان ، برو بچز صفحه ی مجهول ، تو رو که به وبلاگ من اومدی ، ایران ، کلاس نقشه برداری و .... اعتقاد دارم که تو این دنیا همه به من مدیونن و من هم به همه مدیونم چطوری؟ من به دوستام مدیونم ( تأکید می کنم دوستام) به خیلی از دلایل: دوستم دارن، درد دل مو بهشون می گم، یه وقتایی کرایه ماشین و حساب می کنن و ... به دشمنام مدیونم چون باعث می شن دوستام رو بشناسم. و به اونایی که نه دشمنم هستن نه دوستم بیشتر مدیونم چون نه درد و رنج دوری و فراق از دوست رو برام می ذارن نه دشمنی و کینه ی دشمنام رو دارن. آخرش هم یه شعر: قایق کاغذی ذهنم را می گذارم در حوض می سپارم به نسیم شاید از حوضچه ی خاطره ها به صدایی برسیم به صدایی برسیم که بگوید: دوستی، گذر از حادثه ی تنهایست. زندگی، طرح یک قصه در اندیشه ی توست. مرگ، مثل یک حس پریدن زیباست. و من در این بحر طویل اصوات نشنیدم هیچ صدایی جز سخن نافذ عشق
| نظرات 18 | 12:36 PM چهارشنبه، 9 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش |
